داستان عشق گمشده قسمت اول
دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
در خانه آقای صالحی غوغایی برپا بود، خانم صالحی (مریم) دلش می خواست بهترین فضا را برای خواستگار دخترش برپا کند، چون داماد (جاوید) یکی از دوست بسیار صمیمی پسرش (شهرام) بود و او را بهترین کسی برای همسری دختر جوانش (شهره) می دانست، هیچ دلش نمی خواست او را از دست بدهد، شهرام در سالن روی نیمکت نشسته بود و با لذت به بازیهای بچگانه دختر کوچک یک ساله اش (آیدا) چشم دوخت، همسرش (ناهید) که زن زیبا و کد بانویی بود به سوی آشپزخانه رفت و تا در آوردن میوه و شیرینی به مادر شوهرش کمک کند، دختر جوان آن خانواده ی خوشبخت داخل اتاقش روبروی آینه ای ایستاده بود و با بی تفاوتگی آرایش کمرنگی روی صورتش انجام داد، ولی او بدون رنگ و روغن هم زیبا و طلناز بود، او دختری بود 23 ساله، با صورتی گرد و پوستی به سفیدی برف داشت و دارای چشمهای عسلی بود، اندام فوق العاده زیبا و کشیده ای داشت که زیبایی اش را صد چندان می کرد، او آن شب پیراهن و دامن شکلاتی رنگ خوش دوختی که برادرش از شیراز برایش کادو آورده بود بر تن کرد و موهای لختش را به سادگی روی دوشش رها کرد، از اتاقش خارج شد، با ورود شهره به سالن پدرش نگاه تحسین بر انگیزی به دختر زیبایش انداخت و با لبخند گفت: ــ" چقدر خوشگل شدی عزیز بابا! زیبا که بودی نازتر شدی..."شهره لبخند شیرینی تحویل پدرش داد و آرام گفت:ــ" متشکرم بابا جون.. "شهره در کنار برادرش روی مبل جای گرفت، شهرام نگاهی به نیمرخ زیبای خواهرش انداخت وقتی اخم کوچکی را بر روی چهره ی شهره دید، لب گشود و پرسید:_" چیه شهره...؟ چرا اخم کردی؟ از چیزی ناراحتی...؟ "شهره نگاهی به برادرش انداخت و بعد از کمی مکث آرام گفت:_" اگه دلیلش رو بگم قول میدی از دستم عصبانی نشی؟ "شهرام لبخندی زد و به خواهرش نزدیکتر شد، با مهربانی دستهایش را دور گردن شهره نهاد و با همان چهره دوست داشتنی اش گفت:_" قول میدم عصبانی نشم... حالا بگو چرا صورت خوشگل آبجی نازم اینجوری اخمویه..."شهره تابی به موهایش داد و با خونسردی گفت:_" داداش من نمی خوام زن جاوید بشم..."شهرام برخلاف قولی که به خواهرش داده بود، اخمی کرد و با ناراحتی پرسید: _" آخه برای چی...؟ چه دلیلی وجود داره که پسر خوبی مثل جاوید رو به عنوان شوهرت قبول نمی کنی؟ "شهره پاهایش روی هم انداخت و با خونسردی جواب داد:_" داداش، جاوید حقوق معمولی داره...اون فقط کارمند یه شرکته...من دلم میخواد همسر آینده ام تمام نیاز های مالی منو برآورده کنه، برام خونه ویلایی بزرگ و زیبایی بخره، خونه ای که دارای استخر، حیاط بزرگ و سرسبز باشه...یه ماشین بنز زیر پام بذاره، جاوید همسر ایده آلی برای من نمی تونه باشه، اگه فکر میکنی موافقت کردم تا امشب بیاد خواستگاریم فقط بخاطر تو بوده..."شهرام عصبانی شد ولی زود خود را کنترل کرد و با آرامش ساختگی گفت:_" خواهر من، جاوید پسر خیلی خوبیه از 4سال پیش تا حالا من چیزی جز خوبی ازش ندیدم، او که گدا نیست ولی پولدار هم نیست، زندگیش مثل خودمونه، مگه تو کی هستی که شوهر پولدار میخوای، یه پسر پولدار میره بالای شهر از طبقه خودش ازدواج میکنه نه با تو که پدرت کارگر کارخانه هست، شهره جان واقع بین باش، جاوید رو از دست نده والله حیفه..."شهره با لحن دلخوری گفت:_" من میخوام به آرزوهام که از زمان کودکی برام مثل یه عقده شده بود و توی خونه ی پدرم نتونستم بهشون برسم همسر آینده ام بتونه برام بر آورده شون کنه...من نمی تونم با جاوید خوشبخت بشم، اون نمیتونه منو به آرزوهام برسونه، امشب هم بیاد همه چیز رو بهش میگم..."شهرام با تاسف سری تکان داد، گفت:_" بیچاره جاوید، با چه زوق و شوقی میخواد بیاد خواستگاریت اونوقت تو میخوای ناامیدش کنی، این کار رو نکن شهره...؟ گناه داره "شهره با خونسردی تکیه به مبل داد، گفت:_" گناه من دارم که شما میخواین به زور منو به جاوید قالب کنین، فقط بخاطر اینکه اون دوستته...ولی من تصمیم خودم رو گرفتم، نمیتونم تموم آرزوهام رو با دستهای خودم نابود کنم..."شهرام با ناراحتی گفت:_" خیلی خب، حالا که تصمیم خودت رو گرفتی من نمیتونم منصرفت کنم هر کاری دوست داری بکن، فقط این رو بدون که خوشبختی رو با دستهای خودت نابود کردی، برات متاسفم..."این را گفت و با حالت قهر از سالن خارج شد و به طرف حیاط کوچک منزل پدرش گام برداشت، بعد از رفتن شهرام به حیاط ، آقای صالحی که شاهد جر و بحث دختر و پسرش بود با مهربانی روبه دختر زیبایش کرد، گفت:_" لقد به بخت خودت نزن شهره جان..."شهره اخم ساختگی کرد، گفت:_" بابا خواهش میکنم شما دیگه شروع به نصیت کردن نکنین گوشم از نصیحتهای شهرام پره شما دیگه نه...! "آقای صالحی روی مبل کنار دخترش نشست دست دور گردنش کرد و با محبت بوسه آرامی به گونه اش نواخت، بعد با لبخند گفت:_" باشه عزیزم نصیحتت نمیکنم چون میدونم دختر گلم اون کاری رو میکنه که درسته...ما تو رو به ازدواج با جاوید مجبور نمیکنیم، تصمیم اصلی به پای خودته..."شهره خودش را برای پدرش لوس کرد و در آغوش گرم پدر مهربانش جای کرد و آرام گفت:_" دوستتون دارم بابا جون..."آقای صالحی با لبخند بوسه ای بر موهای خرمایی دخترش نواخت، درهمین لحظه صدای زنگ در برخواست و مریم خانم سریع خودش را به آیفون رساند و خبر آمدن خواستگار را به پدر و دختر داد، شهره بطرف آشپزخانه حرکت کرد و آقای صالحی هم به سمت حیاط براه افتاد تا به استقبال خواستگار برود که شهرام مانعش شد و اجازه خواست خودش این کار را بکند، پدرش هم با لبخند موافقت کرد و بطرف سالن برگشت، پشت در شهرام کمی ظاهرش را مرتب کرد و در را گشود، اول چشمهایش با صورت مهربان پدر جاوید (آقا جمشید) گره خورد، با او سلام و احوالپرسی گرمی کرد و او را به داخل خانه دعوت کرد، بعد با مادر مهربان جاوید (نرگس خانم) خوش آمدی گفت و بعد در آخر با جاوید که دسته گل بزرگی را حمل میکرد بر خورد، دو دوست خودشان را در آغوش همدیگر پرت کردند و با خوشحالی یکدیگر را بوسیدند، در چشمهای شهرام غمی نهفته بود، که از نگاه های جاوید پنهان نماند ولی ازش سوالی نپرسید، بلاخره خانواده ی داماد وارد سالن شدند و مریم خانم پذیرایی مفصلی ازشان کرد، آقا جمشید پس از مکث کوتاهی رو به آقای صالحی کرد و گفت:_" آقا سیروس، امشب ما مزاحم شما شدیم تا پسرم رو به غلامی خودتون قبول کنید "آقای صالحی لبخند رضایتمندی زد و نگاهی به صورت خجالتزده آقا داماد انداخت، گفت:_" آقا جاوید اونقدر پسر خوبی هست که من نمیتونم هیچ ایرادی روش بذارم باور کنید مثل شهرام خودم دوسش دارم و همیشه براش آرزوی موفقیت میکنم "پدر جاوید که حسابی از تعریفهای آقای صالحی نسبت به پسر خودش خوشحال و خردسند شده بود، لبخندی زد و زیر لب تشکر کرد، آقای صالحی نگاهی به دختر جوانش انداخت و صحبت خودش را اینطور ادامه داد:_" ولی خودتون بهتر میدونین توی همچین شرایطی خود دختر باید تصمیم نهایی رو بگیره..."و رو کرد به دخترش و ادامه داد:_" شهره جان، آقا جاوید رو راهنمایی کن به اتاق خودت و صحبتهاتون رو با هم بزنید..."شهره موافقت کرد و همراه جاوید بطرف اتاق خود براه افتاد، دختر جوان با احترام خواستگارش را دعوت به نشستن روی صندلی کرد و خودش هم روبرویش روی صندلی اتاقش جای گرفت، چند دقیقه سکوت بینشان حکمفرما بود، تا بلاخره جاوید در حالی که ازخجالت سرش به زیر بود، سکوت را شکست و گفت:_" حرفهای زیادی را آماده کرده بودم تا بهتون بگم ولی حالا حتی یه کلمه اش رو یادم نمیاد، اصلا باورم نمیشه شما روبروی من نشستید..."شهره مودبانه حرف جاوید را قطع کرد و گفت:_" آقا جاوید شما پسر خیلی خوبی هستید حتم دارم هر دختری باهاتون ازدواج کنه خوشبخت میشه ولی نه من! راستش ایده آلی من راجع به همسر آینده چیز دیگه هست، من معذرت میخوام ولی ما با هم نمیتونیم خوشبخت بشیم..."جاوید از حرفهای شهره حسابی جا خورد، اصلا انتظارش را نداشت دختر محبوبش اینطور آب پاکی را بریزد روی دستش و عذرش را بخواهد، در حالی که از فرط ناراحتی صورتش سرخ شده بود، آرام پرسید:_" میشه بپرسم ایده الی شما برای همسر آینده چیه؟ "شهره در دادن پاسخ کمی مکث کرد، او دنبال بهانه ای می گشت تا به این قضیه خاتمه بدهد، ولی هیچ بهانه ای برای رد کردن خواستگارش پیدا نکرد، چون جاوید آنقدر مرد با شریف و پاکی بود که بیشتر دخترهای اطراف پسرک در آرزوی داشتن چنین شوهری بودند ولی جاوید دلباخته دختری شده بود که برخلاف صورت زیبایش دارای قلبی از جنس سنگ بود... سرانجام شهره مجبور شد واقعیت را به جاوید بگوید، اینکه پسر پولداری نیست و نمی تواند یک زندگی رویایی را برایش درست کند، جاوید نمی تواند او را به سفرهای خارجی ببرد...همه چیز را گفت و گفت... جاوید نگاه بی قرارش را به چشمهای عسلی شهره دوخت و لبخند تلخی زد، گفت:_" اگه شما فکر می کنین با پول میتونین به خوشبختی برسین من حرفی ندارم، براتون آرزوی خوشبختی میکنم "بعد خیلی سریع از اتاق خارج شد، وقتی وارد سالن شد همه ی نگاه ها به سوی او چرخید، حالات چهره جاوید همه چیز را فاش می کرد، چند دقیقه بعد جاوید به همراه خانواده اش منزل آقای صالحی را ترک کردند، وقتی شهره صدای خارج شدن ماشین جاوید را از پشت پنجره شنید نفس راحتی کشید و خود را با پوشیدن لباس خوابش مشغول کرد، آن شب شهره خود را داخل اتاقش حبس کرد و حتی از شهرام هم خداحافظی نکرد چون اصلا حوصله ی نصیحتهایش را نداشت، او از اینکه بدون مقدمه به جاوید جواب منفی داده بود پشیمان بود و کمی عذاب وجدان هم داشت، ولی به احساسات خود اهمیتی نداد و با خود گفت:_" مرگ یه بار شیون هم یه بار...بلاخره جاوید باید دیر یا زود جواب منفی می شنید..."و با این حرفها خیال خودش را راحت کرد، بعد از مالیدن کرم برای لطافت پوست زیبایش خود را آماده ی خوابیدن کرد، اولین مرتبه ای که به این باور رسیده بود می تواند همسر یک پسر پولدار خوش قیافه و عروس یک خانواده ی ثروتمند شود در سن 18 سالگی زمانی که تازه مدرک دیپلمش را گرفته بود، از بس که دوست، فامیل، همکلاس، آشنا و غریبه...زل می زدند توی چشمهایش و می گفتند:_" حیف تو نیست که مثل بقیه دخترهای این محله زن یه راننده آژانس یا شاگرد مکانیکی و...بشی؟ فقط کافیه چشم یکی از این بچه پولدارهای بالای شهر به تو بیفته و..." شهره هم کم کم به این باور رسید که با زیبایی خدادادی که دارد می تواند به آرزوی دیرینه ی خود برسد و ماشین بنز زیر پایش بیندازد، ماه عسل به فرانسه برود...

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








ارسال توسط نــاهـــــیــد
آخرین مطالب